الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
259
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
613 - تنبّه زودگذر گاهى از عالم قدسى ، نسيمى از نسيمهاى انس به دلهاى صاحبان علايق پست و دل مشغولىهاى دنيوى مىوزد و چنان مشام روح را عطرآگين مىكند و روح حقيقت در اشباح چون استخوان خاك شده ، مىدمد تا زشتى غوطهور شدن در پليدىهاى جسمانى و خوارى سير نامتعالى و فروافتادن در دوزخهاى هيولايى را دريابند و به پاى نهادن در راه هدايت مايل گردند و از خواب غفلت نسبت به مبدا و معاد بيدار گردند . امّا دريغا كه اين تنبّه و بيدارى ، زودگذر است . هرچند ، كاش تا حصول جذبهاى الهى باقى مىماند تا آلودگىهاى دنياى دروغ را از ايشان مىپيراست و آنان را از پليدىهاى عالم پاك مىكرد . ايشان امّا ، پس از زوال آن نسيم قدسى و گذشتن آن نفحهء انسى ، ديگر بار سير نامتعالى در آن پليدىها را در پيش مىگيرند و بر آن حال دير حاصل ، تأسف همى خورند و اگر اصحاب كمال باشند ، زبان حالشان گوياست كه : تيرى زدىّ و زخم دل آسوده شد از آن * هان اى طبيب خستهدلان مرهم ديگر 614 - از اختلاط اهل دنيا اگر والد مرحوم از بلاد عرب به ديار عجم منتقل نمىشد و اختلاط و آميزش با ملوك و حكّام نمىكرد ، من يكى از جمله زهّاد و زمره عباد بودمى . ليكن در ديار عجم كه مقيم شدم ، از اختلاط اهل دنيا و كسب اخلاق و مذموم ايشان به صفات دنيّه متّصف گشتم . من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خرابآبادم ( حافظ ) و از اختلاط با اهل دنيا جز قيل و قال و نزاع و جدال نصيبم نشد و كار به جايى رسيد كه هر جاهلى ، متصدّى معارضهء من گشته و هر قاصرى به معارضه با من جسارت مىكند . من كه به بوى آرزو در چمنِ هوس شدم * برگ گلى نچيدم و زخمىِ خار و خس شدم مرغ بهشت بودم و قهقهه بر فرشته زن * از پى صيد پشهاى همتك سگ مگس شدم 615 - شهيد ذرّات كاينات در ليل و نهار ، سرّا و جهرا به ابلغ بيان واضح زبان ، به پند و نصايح اشتغال دارند . كندفهمان پليد ، مواعظ و نصايح ايشان را مفهوم نشده ، الّا كسى گوش فرا دهد و همانا او شهيد است .